با لاله که گفت ...

از دیـده به جای اشـک خون می آید

دل خون شده ، از دیده برون می آید

دل خون شد ازاین غصّه که از قصّه عشق
می دیـد که آهنـگ جنـون مـی آیـد

می رفت و دو چشـم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته، باز چون می آید؟

با لاله که گفـت حال مـا را که چنین
دل سـوخـته و غرقـه به خون می آید

کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحـبت تو ، بوی جنون می آید

« دکتر علی شریعتی »
دفتر های سبز

آپلود سنتر عکس رایگان

غصه چرا ؟


ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند …
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ….
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است …!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

براي تو


این بار میخواهم برای تو بنویسم……. برای فرشته مهربون خدا……فرشته ای که معبودم
برای بنده دلشکسته اش فرستاد تا برای او پیام آور مهربونی و آرامش باشه….
خدا رو شاکرم که تو را دارم….. با اینکه میدونم وصال تو خیلی غیرممکنه اما باز هم به خود
می بالم  که هنوزم میتوانم محبت تو رو در جان و قلبم احساس کنم….
خوشحالم که در این دنیایی که آدمهایش محبت رو به بهایی اندک به حراج گذاشته اند  یکی را
در قلبم احساس میکنم که بزرگترین ثروتش پاکی و بی ریایی است…. بزرگترین مقامش
مهربانی است….. ای الهه ی مهربانم همیشه در خاطرم عزیز و بزرگ بودی و خواهی ماند…
از خدا میخوام که هر جا که هستی و خواهی بود خوشبختی رو با تموم وجود در قلبت
احساس کنی……. چونکه میدونم لیاقتت کمتر از خوشبختی نیست………
در این روزهای مهربانی و عشق چیزی ندارم که لایقت باشد جز این قلب کوچک که در برابر
وسعت بینتهای دل مهربانت ناچیز است را از من بپذیر…….
((قلب من دو نیمه دارد……..
نیمی سرخ و نیمی سیاه قلب سرخم برای تو می تپد و قلب سیاهم از دوری تو))……….

دلتنگ

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من  …

همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم …


جملات عاشقانه جديد

همه میخواهند روی قله کوه زندگی کنند اما تمام شادیها وقتی رخ میدهند که در حال بالا رفتن از کوه هستند

........

گلی خواهم وگرنه خار بسیار...

تورا خواهم وگر نه یار بسیار....

گلی خواهم که در سایه اش نشینم...

وگرنه سایه ی دیوار بسیار...

.........

به قلبم نشستی نگفتم چرا؟

دلم را شکستی نگفتم چرا؟

یکی خواب شبهای من را ربود....

چو دیدم تو هستی نگفتم چرا؟

........

ممکنه ما گلی رو دیر یاد کنیم...اما محاله عطر خوشش را از فضای دلمون پاک کنیم

..........

در بساط می پرستان حیله و نیرنگ نیست..

سینه را پر کردن از جام حقیقت ننگ نیست..

پیکر این خانه را چیزی نسازد جز صفا...

عاقبت از آدمی چیزی نماند جز وفا........

........

ماه به من گفت اگر دوستت به تو پیامی نمیدهد چرا ترکش نمیکنی؟؟؟؟به ماه نگاهی کردم و گفتم: آیا آسمان تورا ترک میکند زمانی که نمی درخشی؟؟

..........

عشق یعنی شب نشینی با خدا..گفتگو با ناله اما بی صدا....عشق یعنی پرتاب گل از سوی دوست...هرکجا باشد دلم همراه اوست.

........

برای آدم کور شیشه با الماس فرقی نمیکنه پس اگه کسی قدرتو ندونست فکر نکن تو شیشه ای مطمئن باش اون کوره

........

از یاد تو دلم یک نفس غافل نیست ..هرچند که جز حسرت و غم حاصل نیست..از شوق تو میسازم و میسوزم چون آن دل که به یاد تو نسوزد دل نیست

......

انکه ویران شده از یار مرا میفهمد..آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد..چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام..که فقط اوست که ریزش آوار مرا میفهمد

........

زنده باد آنکس که گاهی یادی از ما میکند..از خجالت ما غریبان را غرق دریا میکند...حال ما میپرسد و از مهربانی های خود..این دل رنجور ما را عطر گلها میکند

........

دله تنگم هنوز آزرده حال است...سکوت قلب من چه بیقرار است..طنین عشق آوای زمین است...عزیزم غم مخور دنیا همین است

من و تو

دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.

http://www.myup.ir/images/13248666793893905603.jpg

خداوندا !

خداوندا !


مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم


 پس مرا  دریاب


و به سوی خویش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا 


که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...

منم آن عاشق بازنده هنوز

زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز

حمید مصدق

قلبها

من چه می دانستم،

دلِ هر کس دل نیست

قلبها ، ز آهن و سنگ

قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند

حمید مصدق

افسوس

میان من و تو فاصله هاست

کاش می دانستی

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشیدن داری

دستهای تو توانایی آن را دارند که مرا زندگانی بخشند

چشم های تو به من می بخشند

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطح برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن سر را

که عجیب عاقبت مرد

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

افسوس کاشکی می دیدم...


(حمید مصدق)


http://vbasic6.persiangig.com/ashkweblog/untitled3300.jpg

نگاه تو

گل نگاه تو، درکار دلربایی بود.

فضای خانه پر از عطر آشنایی بود.
به رقص آمدم چو ذره ای در نور
ز شوق و شور،
که پرواز در رهایی بود.
چه جای گل، که تو لبخند می زدی با مهر
چه جای عمر، که خواب خوش طلایی بود!
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود.
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود.
 


                            ( فریدون مشیری)

دوستت دارم!

ترا بی هر یقینی و گمانی دوست میدارم
ترا در هر زمینی و زمانی دوست میدارم

ترا در باور اندیشه های ارغوانی ام
بر این باور بمانی یا نمانی دوست می دارم

به تو مثل پریان زمینی عشق می ورزم
ترا مثل خدای آسمانی دوست می دارم

ترا با قد و بالای هلالی ناز می بینم
ترا با چشم و ابروی کمانی دوست می دارم

ترا در بدترین لحظه هایم یاد می آرم
ترا در بی کسی و بی امانی دوست می دارم


((بهروز معماریان))

آپلود سنتر عکس رایگان

کاش میدانستم.... به چه می اندیشی؟؟!!!


کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
که چنین گاه به گاه
 
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !
راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
 
و سرودن از تو
 
با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم کتمان است !
کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
رنج اندوه کدامین خواهش
 
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟
نغمه زرد کدامین پاییز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟
کاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
که چنین مبهوتم ....
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!
آه ای میکده ام !!!
گاه بیداری را
 
از من و بیخبری هیچ مخواه !
که من از مستی خود هشیارم !
کاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
کاش میدانستی!!!!
کاش ...


سیب2

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی که باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است!

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی تو

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت:برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز

سال هاست که ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم:

که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت ؟

 

(( فروغ فرخزاد ))

آپلود سنتر عکس رایگان

سیب1

تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام
                                          
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان
غرق این پندارم
كه چرا

خانه كوچك ما

سیب نداشت .

((حمید مصدق))

آپلود سنتر عکس رایگان

پاییز را دوست دارم...

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

آپلود سنتر عکس رایگان

دل نوشته

میخواهم چیزی بنویسم

نمی دانم چه...فقط می دانم که می خواهم چیزی بنویسم

دستانم از من قلم می خواهند

قلم را بر می دارم

دو کلمه می نویسم

..وبعد..

همین


دیگر نمی توانم چیزی بنویسم

تمام حرفم همین دو کلمه بود

دو کلمه ای که نتوانستم به تو بگویم

دو کلمه ای که نه در ذهنم و نه در زبانم ...

که در دلم حک شده اند

اگر قرار بود تمام چیز هایی که در ذهنم بود برایت بگویم

صد ها کتاب می شد

ولی اگر قرار است چیز هایی که در دلم است بگویم

دو کلمه بیش نیست


دوستت دارم...


Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

هرگز

من تمنا کردم


که تو با من باشی


تو به من گفتی


هرگز هرگز


پاسخی سخت و درشت


و مرا غصه این هرگز کشت

**حمید مصدق**

باورم کن

هیچ وقت پریشانی ام را حس نکردی

رنج های پنهانیم را حس نکردی ... هیچ وقت باورت نشد که غمهایم مثل خودم بزرگ شدن ....

باور نکردی که همیشه از پشت این لبخند .. غمهایم دارن برایت دست تکان میدهند ..

باور نکردی که دلم به اندازه تمام اشکهایی که در تنهایی هایم ریخته گرفته ...

همیشه لبخندم و دیدی .. یکبار که اخم کردم منو به جرم بداخلاقی محاکمه کردی ...

انقدر تنهایی هام زیاد است که با همه چی سعی در پر کردن انها دارم ...

ولی تو باور نکردی و منو به جرم خوش گذارانیها مجازات کردی ......

تو فقط مجازات کردی .. اخم کردی .. چون می دونستی زنده ام به خنده هایت

باور کن که دنیایم خیلی بزرگ شده ... انقدر بزرگ که با هر چیزی سرگرم نمیشه ..

تو منو باور نکردی .... باورم کن ..............


برای سهراب

يادته گفتی بهم؟

تا شقايق هست زندگی بايد كرد

نيستی سهراب ببينی

كه شقايق هم مرد

ديگه با چی كسی دل خوش كرد

يادته گفتی بهم

آمدی سراغ من

نرم و آهسته بيا

كه مبادا تركی برداره چينيه نازك تنهايی تو

آمدم آهسته

نرم تراز يك پرقو

خسته از دوريه راه

خسته و چشم به راه

يادته گفتی بهم؟

عاشقی يعنی دچار

فكر كنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دريا باشه

آره تنها باشه

يار غمها باشه

يادته می گفت گاهی قفسی مي سازم

می فروشم به شما

تا با آوازه شقايق كه درآن زندانيست

دل تنهاييتان تازه شود

ديگه حتی اون شقايق كه اسير قفس سهراب

دارای يك نفس

نيست كه تازگی بره اين دل تنهايی من

پس كجاست اون قفس شقايقت

من و باخودت ببر به قايقت

راست می گفتی كاش مردم

دانه های دلشان پيدا بود

آره كاشكی اون دلشون شيدا بود

من به دنباله يك چيزه بهترينم سهراب

تو خودت گفتی بهم بهترين چيز

رسيدن به نگاهيست

كه از حادثه ي عشق تر است