سپندارمذگان

تنها مدت کمی به اواخر بهمن ماه و اواسط ماه فوریه باقی مانده

 که روز عشق فرنگی (ولنتاین) و روز عشق ایران باستان

 (سپندارمذگان) به فاصله ی چهار روز از هم قرار دارند .

۲۵ بهمن ماه (ولنتاین) را به عشقمان تبریک بگوییم 

 یا ۲۹ بهمن ماه (سپندارمذگان) را؟ 

چند سالی است که ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) روز ولنتاین

 و خرید گل و عروسک ،شکلات و … در کشورمان باب شده است .

 اکثر جوان ها بدون اطلاع از اینکه اصلا این ولنتاین خوردنی

 یا پوشیدنی است، فقط می دانند که

در این روز باید

 برای کسانی که دوست دارند هدیه بخرند. 


ادامه نوشته

داستاني زيبا از پائلوکوييلو

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است.آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.
استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين چه كاريست كه شما كرده ايد؟
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟
ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان ميرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
« با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند »

دفتر مشق کثیف


معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا …

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز

معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه‌هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره

شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟! فردا مادرت

رومیاری مدرسه می‌خوام درمورد بچه بی‌انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد … بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم … مادرم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه

مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد … اون وقت میشه برای خواهرم

شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه … اون وقت … اون وقت قول داده اگه

پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش

بنویسم … اون وقت قول میدم مشقامو بنویسم…

از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟

از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟ گفت: "بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند، عاشقشان باشد" "بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند اما نمي دانند كه چگونه عشقشان را ابراز كنند..."


http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/uploads/2008/12/1.jpg

احساسی


دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand

HEY HEY HEY

هی هی هی تویی که داری میری تنهام میذاری

نگو از درده دلم خبر نداری

تویی که گفتی یه روز برات میمیرم

حالا میبینم امروز دوسم نداری

هی هی هی منو باش به عشقت گفتم اسمونی

میگفتم معنی احساسو میدونی

ترانه پشت ترانه گریه کردم

تو دلیل گریه هام بلای جونی

هی هی هی از همه دنیا برام یه حسی مونده

حسی که زده قلبمو سوزونده

بیا وبردار خاطره هاتو

توی قلبه من نذار تو جای پاتو

هی هی هی تویی که داری میری تنهام میذاری

نگو از درده دلم خبر نداری

تو ساده گذشتی خیلی اسون

من و تنها گذاشتی زیر بارون

توکه نباشی

اگه دلت خواست خورشیدم باش

اگه دلت خواست مهتابم شو

شبا که خوابی اروم اروم

اگه دلت خواست بی تابم شو

اگه دلت خواست اوازم باش

اگه دلت خواست اهنگم کن

تو که نباشی خیلی تنهام

اگه دلت خواست دلتنگم کن

تو که نباشی دلگیرم خاموشو تنهام.

عشق من تو که نباشی میمیرم از دست دنیا

عشق من توکه نباشی دلتنگم اه از بی کسی

تنهایی تو که نباشی وای ازشب گریه ها

عشق من اگه دلت خواست ابم کن با حرم لب ها

عشق من اگه دلت خواست خوابم کن بافکرفردا

عشق من توکه نباشی تاریکم تنهای تنها بی رویا

توکه نباشی میسوزم با یادت انجا

عشق من

همین که هستی ارومم من

همین که گرم باتو دستم

همین که بامن هرجا هستی

همین که باتو هرجاهستم

توکه نباشی دلگیرم خاموش وتنهام

عشق من توکه نباشی میمیرم از دست دنیا

عشق من تو که نباشی دلتنگم  اه از بی کسی

تنهایی تو که نباشی وای ازمن با شب گریه ها

عشق من اگه دلت خواست ابم کن با حرم لب ها

عشق من اگه دلت خواست خوابم کن با فکرفردا

عشق من تو که نباشی تاریکم تنهای تنها بی رویا

تو که نباشی میسوزم با یادت اینجا

عشق من

پاییز


من از پاییز بیزارم
و از غروب پاییز بیزارتر
آری
من از کوتاهی روز غمگینم
من از صدای برگ هایی که در زیر پای عابران جان می دهند
از رنگ رخساره پریده ی برگ های بی گناه
از عریانی درختان
متنفرم
پاییز هزار رنگ دارد
و
آن هزار رنگ یک رنگ است
و
آن مرگ است
آخر چه کنم که پاییز
افسرده حالم می کند
من در درونم
نشانه های افسردگی فصلی دارم

♥ حرفهایی از جنس باران...

باران که ببارد

برایت می گویم که در غربت گلدان پای پنجره

چند بار ...... قصه ات را برای چشمانم اعتراف کرده ام

باران که نبارد

بی تو حتی خط های دفترم هم یک به یک به دلشوره می افتند.

باران که نبارد

برایت می نویسم ، بی تو خواب شبنم چه قدر کال تعبیر می شود.

راستش، لا به لای خیسی حسم

شاید باز هم برایت لالایی بخوانم،

باران اگر ببارد ...

كوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

http://www.aftab.ir/discussion/adv_images/55c8e65a201c1fc4230f3553dea0d1fd.jpg

سرود زیبایی

شانه های تو

همچو صخره های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه میكشد چو آبشار نور

شانه های تو

چون حصار های قلعه ای عظیم

رقص رشته های گیسوان من بر آن

همچو رقص شاخه های بید در كف نسیم

شانه های تو

برجهای آهنین

جلوه شگرف خون و زندگی

رنگ آن به رنگ مجمری مسین

در سكوت معبد هوس

خفته ام كنار پیكر تو بی قرار

جای بوسه های من بر روی شانه هات

همچو جای نیش آتشین مار

شانه های تو

در خروش آفتاب داغ پر شكوه

زیر دانه های گرم و روشن عرق

برق می زند چو قله های كوه

شانه های تو

قبله گاه دیدگان پر نیاز من

شانه های تو

مهر سنگی نماز من

جنون

دل گمراه من چه خواهد كرد

با بهاری كه میرسد از راه ؟

یا نیازی كه رنگ میگیرد

درتن شاخه های خشك و سیاه ؟

دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

با نسیمی كه میترواد از آن

بوی عشق كبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟

لب من از ترانه میسوزد

سینه ام عاشقانه میسوزد

پوستم میشكافد از هیجان

پیكرم از جوانه میسوزد

هر زمان موج میزنم در خویش

می روم میروم به جایی دور

بوته گر گرفته خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شكوفه لبریزم

یار من كیست ای بهار سپید ؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست ای بهار سپید

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه كسی را به خویش می خواند ؟

سبزه ها لحظه ای خموش خموش

آنكه یار منست می داند

آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه گویی كه این همه آبی

در دل آسمان نمیگنجد

در بهار او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام


می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازه سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

دنیای سایه ها


شب به روی جاده نمناك

سایه های ما ز ما گوئی گریزانند

دور از ما در نشیب راه

در غبار شوم مهتابی كه می لغزد

سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاك

سوی یگدیگر بنرمی پیش می رانند

شب به روی جاده نمناك

در سكوت خاك عطرآگین

ناشكیبا گه به یكدیگر می آویزند

سایه های ما ...

همچو گل هائی كه مستند از شراب شبنم دوشین

گوئی آنها در گریز تلخشان از ما

نغمه هائی را كه ما هرگز نمی خوانیم

نغمه هائی را كه ما با خشم

در سكوت سینه می رانیم

زیر لب با شوق می خوانند

لیك دور از سایه ها

بی خبر از قصه دلبستگی هاشان

از جدائی ها و از پیوستگی هاشان

جسم های خسته ما در ركود خویش

زندگی را شكل می بخشند

 

شب به روی جاده نمناك

ای بسا پرسیده ام از خود

«زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد؟»

«یا كه ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟»

از هزاران روح سرگردان،

گرد من لغزیده در امواج تاریكی،

سایه من كو؟

«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»

سایه من كو؟

سایه من كو؟

من نمی خواهم

سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

یا بیفتد خسته و سنگین

زیر پای رهگذرها

او چرا باید به راه جستجوی خویش

روبرو گردد

با لبان بسته درها؟

او چرا باید بساید تن

بر در و دیوار هر خانه؟

او چرا باید ز نومیدی

پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه؟!

آه ... ای خورشید

سایه ام را از چه از من دور می سازی؟

از تو می پرسم:

تیرگی درد است یا شادی؟

جسم زندانست یا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چیست؟

شب،

سایه روح سیاه كیست؟

 

او چه می گوید؟

او چه می گوید؟

خسته و سرگشته و حیران

می دوم در راه پرسش های بی پایان

روی خاک

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام


روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند


بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیم ها نوازشم کنند


از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه جستججو  نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت ساده غمیست

آشیانه جستجو  نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم


بر جدار کلبه ام که زندگیست

با خط سیاه عشق

یادگار ها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیر خورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که مینشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟


این ترانه من است

-دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این

زنده یاد:               

فروغ فرخزاد