احساسی
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )
Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )
Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand
هی هی هی تویی که داری میری تنهام میذاری
نگو از درده دلم خبر نداری
تویی که گفتی یه روز برات میمیرم
حالا میبینم امروز دوسم نداری
هی هی هی منو باش به عشقت گفتم اسمونی
میگفتم معنی احساسو میدونی
ترانه پشت ترانه گریه کردم
تو دلیل گریه هام بلای جونی
هی هی هی از همه دنیا برام یه حسی مونده
حسی که زده قلبمو سوزونده
بیا وبردار خاطره هاتو
توی قلبه من نذار تو جای پاتو
هی هی هی تویی که داری میری تنهام میذاری
نگو از درده دلم خبر نداری
تو ساده گذشتی خیلی اسون
من و تنها گذاشتی زیر بارون





اگه دلت خواست خورشیدم باش
اگه دلت خواست مهتابم شو
شبا که خوابی اروم اروم
اگه دلت خواست بی تابم شو
اگه دلت خواست اوازم باش
اگه دلت خواست اهنگم کن
تو که نباشی خیلی تنهام
اگه دلت خواست دلتنگم کن
تو که نباشی دلگیرم خاموشو تنهام.
عشق من تو که نباشی میمیرم از دست دنیا
عشق من توکه نباشی دلتنگم اه از بی کسی
تنهایی تو که نباشی وای ازشب گریه ها
عشق من اگه دلت خواست ابم کن با حرم لب ها
عشق من اگه دلت خواست خوابم کن بافکرفردا
عشق من توکه نباشی تاریکم تنهای تنها بی رویا
توکه نباشی میسوزم با یادت انجا
عشق من
همین که هستی ارومم من
همین که گرم باتو دستم
همین که بامن هرجا هستی
همین که باتو هرجاهستم
توکه نباشی دلگیرم خاموش وتنهام
عشق من توکه نباشی میمیرم از دست دنیا
عشق من تو که نباشی دلتنگم اه از بی کسی
تنهایی تو که نباشی وای ازمن با شب گریه ها
عشق من اگه دلت خواست ابم کن با حرم لب ها
عشق من اگه دلت خواست خوابم کن با فکرفردا
عشق من تو که نباشی تاریکم تنهای تنها بی رویا
تو که نباشی میسوزم با یادت اینجا
عشق من









باران که ببارد
برایت می گویم که در غربت گلدان پای پنجره
چند بار ...... قصه ات را برای چشمانم اعتراف کرده ام
باران که نبارد
بی تو حتی خط های دفترم هم یک به یک به دلشوره می افتند.
باران که نبارد
برایت می نویسم ، بی تو خواب شبنم چه قدر کال تعبیر می شود.
راستش، لا به لای خیسی حسم
شاید باز هم برایت لالایی بخوانم،
باران اگر ببارد ...
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
*****

شانه های تو
همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میكشد چو آبشار نور
شانه های تو
چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در كف نسیم
شانه های تو
برجهای آهنین
جلوه شگرف خون و زندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین
در سكوت معبد هوس
خفته ام كنار پیكر تو بی قرار
جای بوسه های من بر روی شانه هات
همچو جای نیش آتشین مار
شانه های تو
در خروش آفتاب داغ پر شكوه
زیر دانه های گرم و روشن عرق
برق می زند چو قله های كوه
شانه های تو
قبله گاه دیدگان پر نیاز من
شانه های تو
مهر سنگی نماز من
دل گمراه من چه خواهد كرد
با بهاری كه میرسد از راه ؟
یا نیازی كه رنگ میگیرد
درتن شاخه های خشك و سیاه ؟
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسیمی كه میترواد از آن
بوی عشق كبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه میسوزد
سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشكافد از هیجان
پیكرم از جوانه میسوزد
هر زمان موج میزنم در خویش
می روم میروم به جایی دور
بوته گر گرفته خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شكوفه لبریزم
یار من كیست ای بهار سپید ؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه كسی را به خویش می خواند ؟
سبزه ها لحظه ای خموش خموش
آنكه یار منست می داند
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی كه این همه آبی
در دل آسمان نمیگنجد
در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خیس تازه سرد
آه با این خروش و این طغیان
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
شب به روی جاده نمناك
سایه های ما ز ما گوئی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی كه می لغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاك
سوی یگدیگر بنرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمناك
در سكوت خاك عطرآگین
ناشكیبا گه به یكدیگر می آویزند
سایه های ما ...
همچو گل هائی كه مستند از شراب شبنم دوشین
گوئی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هائی را كه ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هائی را كه ما با خشم
در سكوت سینه می رانیم
زیر لب با شوق می خوانند
لیك دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جدائی ها و از پیوستگی هاشان
جسم های خسته ما در ركود خویش
زندگی را شكل می بخشند
شب به روی جاده نمناك
ای بسا پرسیده ام از خود
«زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد؟»
«یا كه ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟»
از هزاران روح سرگردان،
گرد من لغزیده در امواج تاریكی،
سایه من كو؟
«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»
سایه من كو؟
سایه من كو؟
من نمی خواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه؟!
آه ... ای خورشید
سایه ام را از چه از من دور می سازی؟
از تو می پرسم:
تیرگی درد است یا شادی؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب،
سایه روح سیاه كیست؟
او چه می گوید؟
او چه می گوید؟
خسته و سرگشته و حیران
می دوم در راه پرسش های بی پایان
هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیم ها نوازشم کنند
از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم
جز طنین یک ترانه جستججو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت ساده غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگیست
با خط سیاه عشق
یادگار ها کشیده اند
مردمان رهگذر:
قلب تیر خورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف درهم جنون
هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که مینشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟
این ترانه من است
-دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این
زنده یاد:
فروغ فرخزاد
وقتی اشکهایم بروی زمین ریخت تو هرگز ندیدی چگونه می گریم تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاه گریان گذاشتی
♥ تمام محبتت را به پای دوستت بریز اما نه تمام اعتمادت را …
♥ عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود.
♥ رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند.
♥ از شمع آموختم که :ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم.
♥ از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم.
♥ اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم.
♥ خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.
The snowman madly fell in love with his creator, at night he emberaced her in nakedness, and he melted from his lover's body temperature
******
آدم برفی دیوانه وار عاشق انسانی شد که او را ساخته بود.شبانه برهنه به آغوشش کشید و از حرارت معشوقش آب شد!